تبلیغات
ایستادگی - خاطرات منتشر نشده از فتح خرمشهر
ایستادگی
سلام بر آنهایی که قامت راست کردند تا ما قامت خم نکنیم

مرتبه
تاریخ : پنجشنبه 29 دی 1390

خاطرات منتشر نشده از فتح خرمشهر

قسمت اول


مشغول امتحانات ثلث سوم بودم که عملیات بیت المقدّس شروع شد. دلم طاقت نیاورد و بعد از چند روز، عازم جبهه های جنوب کشور شدم. ما را به پایگاه  شکاری – نیروی هوایی – اهواز بردند. نیروهای بسیار زیادی در آنجا، منتظر گرفتن سلاح و سازماندهی بودند. بعد از چند روز، به ما اسلحه دادند و راهی شهرک دارخوین که مقر لشکر امام حسین(ع) بود شدیم.

خاطرات منتشر نشده از فتح خرمشهر

در لشکر امام حسین(ع) که مجدداً سازماندهی شدیم، گردان ما برای چند روز به خط پدافندی فرستاده شد تا در مراحل بعدی عملیّات شرکت کنیم. هوای منطقه ی جنوب بسیار گرم و تا حدودی غیرقابل تحمّل بود؛ خصوصاً در خط پدافندی که امکانات ما محدودتر بود. بچّه ها از شدّت گرما عموماً به بیماری اسهال و گلودرد مبتلا شده بود و مرتّب از فرمانده ی گردان می خواستند تا زودتر آنها را با نیروهای دیگر تعویض کرده، بفرستند عقب.



روزها به خاطر گرمی هوا و اذیت مگس ها قادر نبودیم بخوابیم و شبها هم از دست پشه ها آسایش نداشتیم. بعد از چهار – پنج روز که در خط پدافندی بودیم، به شهرک دارخوین برگشتیم. در مدّت یک هفته ای که در شهرک بودیم، مجدداً سازماندهی شدیم و روز شنبه1/3/1361 ساعت 10 صبح، سوار بر ماشین، به اردوگاهی که در خط دوّم بود، منتقل شدیم. تا عصر آنجا بودیم. حوالی غروب بود که دوباره سوار همان ماشینها شدیم و به طرف خط مقدّم حرکت کردیم.

ماشینهای حامل نیرو، از روی جادّه ی اهواز – خرّمشهر که چند روز پیش آزاد شده بود، به طرف خط مقدّم در حرکت بودند. شوروشوق غیرقابل توصیفی در چهره ها موج می زد. از بعضی ماشینها، صدای دعا و از بعضی دیگر، صدای شعار و سرودهای حماسی شنیده می شد.

هوا تاریک شده بود که به خط مقدّم رسیدیم. از ماشینها پیاده شدیم، تیمم کردیم و با پوتین و تجهیزات کامل، نماز مغرب و عشا را خواندیم. بچّه ها حال عجیبی داشتند و مشغول راز و نیاز با خدای خویش بودند. انگار بعضی ها می دانستند این آخرین نمازشان است؛ از بس که طولش می دادند.

بچه های تخریبچی برای باز کردن معبر رفته بودند جلو. ما هم در انتظار اعلام رمز عملیّات بودیم. مبادله ی گلوله های توپ و خمپاره  تیربار در بین نیروهای ما و دشمن انجام می شد. پیش خودم گفتم: عراقیها همه بیدار و آماده هستند؛ نکند عملیّات لو رفته باشد؟!

هوا کاملاً تاریک بود و از مهتاب خبری نبود. هرچند وقت، گلوله ی منوّری که توسط عراقیها شلیک می شد، در سینه ی آسمان به رقص در می آمد و منطقه را تا حدودی روشن می کرد. ساعت 30/10 شب بود که به دستور فرمانده ی گردان، به ستون دو، از خاکریز خودمان عبور کرده، به سمت دشمن حرکت کردیم.

 خاطرات منتشر نشده از فتح خرمشهر

یکی از برادران، روی خاکریز، قرآن به دست ایستاده بود و بچّه ها را از زیر قرآن رد می کرد. فاصله ی خط ما با خط عراقیها حدود 2 کیلومتر بود. لشکر ما مأموریت داشت تا اروندرود پیشروی کرده، ارتباط نیروهای عراقی را که در خرّمشهر مستقر بودند، با نیروهای سمت راست قطع کند. باید چندین خط دفاعی دشمن را شکسته، پس از عبور از جادّه شلمچه – بصره و پشت سر گذاشتن نخلستان ها، به


 هدف مورد نظرمان که همان اروندرود بود، می رسیدیم. این راه حدود هشتکیلومتر بود. از خاکریز خودمان که رد شدیم، پا جای پای نفر جلویی می گذاشتیم و پیش می رفتیم. با روشن شدن گلوله های منوّر دشمن، ستون متوقّف می شد و همه روی زمین می نشستیم و پس از خاموش شدن منوّر دوباره حرکت می کردیم.

بعد از مدتی پیاده روی، به میدان مین نیروهای عراقی رسیدیم. دست بچّه های تخریب درد نکند؛ معبری به عرض سه متر باز شده بود و در دو طرف معبر نیز چوبهای کوچکی نصب کرده بودند که روی آنها با شبرنگ علامت گذاری شده بود، تا بچّه ها به اشتباه وارد میدان مین نشوند. برادر مهدی نصر – فرمانده ی گردان – به همه ی بچّه ها گفته بود: - وقتی از میدان مین گذشتید، به سمت چپ و راست بروید. اگر عراقی ها متوجّهتان نشدند، تیراندازی نکنید؛ مگر به دستور من. وقتی هم تیراندازی می کنید، توأم با فریاد «الله اکبر» باشد تا صدای «الله اکبر» و شلیک گلوله هایتان، دل دشمن را بلرزاند.

بعد از میدان مین، یک ردیف سیم خاردار بود که در فاصله ی سی متری بعد از آن، سنگرهای نگهبانی دشمن قرار داشت. تعداد زیادی از بچّه ها، از میدان مین عبور کرده بودند  و تعداد کمی – از جمله من که هنوز 20 متری مانده بود تا از میدان مین خارج شویم.

در همین بین نیروی های خودی، با دشمن درگیر شدند. ما هم با سرعت بیشتری دویدیم و از میدان مین خارج شدیم. با این که تعداد زیادی منوّر در طول راهی که می آمدیم، توسط عراقیها شلیک شده بود، با این وجود، نگهبانان عراقی، ستون به آن درازی را ندیده بودند و غافلگیر شدند و این نبود جز تأثیر آیه ی «و جعلنا من بین ایدیهم سداَ و من خلفهم سداً، فاغشیناهم فهم لا یبصرون» که بچّه ها مرتّب آن را زمزمه می کردند.

این آیه ای است که پیامبر اسلام(ص) وقتی که می خواست از میان دشمنانش عبور کند، آن را خواند و هیچ کدام از دشمنان اسلام متوجّه عبور پیامبر نشدند.

چند تیربار عراقی مرتب تیراندازی می کردند و بچّه ها را زمین گیر کرده بودند. ما باید هر چه زودتر سنگرهای تیربار را خاموش می کردیم و به پیشروی خود ادامه می دادیم. در حالی که روی دو زانو نشسته بودم و به سمت نیروهای دشمن تیراندازی می کردم، یک موشک آر پی جی مقابلم منفجر شد. دیگر هیچ جا را نمی دیدم. ترسیدم. فکر کردم کور شده ام و نمی توانم در ادامه ی عملیّات شرکت کنم؛ امّا دقایقی بعد که چشمانم به تاریکی عادت کرد، متوجّه شدم که چشمهایم سالم است.

تیربارهای عراقی مرتّب و بدون وقفه کار می کردند و فشنگ های رسام آنها به طرف ما می آمد و در بین بچّه ها گم می شد. هر کس قسمتش بود، به او می خورد؛ مگر نه این که هر تیری از جانب خدا مأموریتی دارد؟!

حدود پنج دقیقه ای بود که زمینگیر شده بودیم، کسی جلو نمی رفت و فقط تیراندازی می کردیم. تا این که به حول و قوّه ی الهی، سنگرهای تیربار دشمن منهدم شد و ما هشت نفری که در کنار هم بودیم، از سیم های خاردار عبور کرده، روی خاکریز دشمن رفتیم. هر لحظه ممکن بود یکی از عراقیها از سنگری بیرون بیاید و ما را به رگبار ببندد؛ امّا انگار همه ی آنها فرار کرده بودند.

 خاطرات منتشر نشده از فتح خرمشهر

از خاکریزها گذشتیم و مقداری پیشروی کردیم. در همین بین، گلوله ی منوّری در آسمان روشن شد و ما دیدیم که دویست متر جلوتر، یک ماشین ایفای عراقی 30-40 نفر را سوار کرده، قصد فرار دارد. آخرین نفر که سوار ایفا شد، یکی از بچّه هایی که کنارم بود، با آرپی جی به طرف ایفا شلّیک کرد. موشک آر پی جی درست از در عقب ایفا رفت داخل و در بین نیروهای عراقی منفجر شد و


 ماشین را هم به آتش کشید. در زیر نوری که از آتش گرفتن ماشین به وجود آمده بود، تعداد زیادی از نیروهای عراقی را دیدیم که دسته جمعی در حال فرار بودند. ما هم از عقب، همه ی آنها را بستیم به رگبار.

به این ترتیب، خاکریز اوّل عراقی ها به تصرّف رزمندگان اسلام درآمد و ما به سمت خاکریز بعدی که عمود بر خاکریز اوّل بود، حرکت کردیم. سنگرهای تیربار دشمن، یکی پس از دیگری منهدم می شد. به هر چیزی که می رسیدیم، آن را منهدم کرده، به آتش می کشیدیم و پیش می رفتیم. بچّه ها در حین پیشروی، با صدای بلند دعا می خواندند و ائمه اطهار(ع) را به یاری می طلبیدند. به حول و قوّه الهی، خاکریز دوّم هم سقوط کرد و رفتیم به طرف خاکریز سوّم که در سمت راست ما قرا داشت. در حالی که به سمت خاکریز سوّم پیشروی می کردیم، به طرف ما تیراندازی می شد؛ اما وقتی به خاکریز رسیدیم، همه عراقیها فرار کردند و تانکها و نفربرهای زرهی خود را جا گذاشتند.

بعد از تصرّف خاکریز سوّم، به نخلستان رسیدیم. در اینجا، کار ما تا حدودی مشکل می شد؛ چرا که عراقیها به راحتی می توانستد در پشت نخلها پنهان شده، ما را هدف قرار دهند. بچّه ها به حالت دشتبانی می رفتند جلو و منطقه را پاکسازی می کردند. در میان نخلها و در کنار سنگرهای عراقی، پتوهایی روی زمین پهن بود. بر روی یکی از همین پتوها، ظرفی آب، مقداری شکر و یک شیشه آبلیمو قرار داشت. انگار می خواستند شربت آبلیمو درست کنند که ما فرصت این کار را از آنها گرفته بودیم. در میان نخلستانها پیش می رفتیم که ناگهان ...

ادامه دارد...

 

منابع :

بخش فرهنگ پایداری تبیان

کتاب سفر نوشته حسین کهتری

وبلاگ یادمان حسین کهتری

 




طبقه بندی: خاطرات دفاع مقدس و جبهه، 
ارسال توسط sh t
آرشیو مطالب
صفحات جانبی
پیوند های روزانه
امکانات جانبی

ابزار وبمستر

قالب وبلاگ